تبليغاتX
غریبانه هاي تنها
می خوام فراموشت کنم...

 همین!

مثل کتاب من دیر شناختمت اما تو زود ورق خوردی!!!!!

افسوس که دل به دل راه نداره.

جزیره بسته شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 18:38  توسط تنها 

مثل یک ابر

که از بارش پیگیر

دلش می گیرد!

دلم از رفتن بی آمدن ات می گیرد...

بخواب خرگوش!!!

 جنگل برای تو سکوت می کند....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:30  توسط تنها  | 

 

از کجا شروع شدنش مهم نیست!!!

 

تمام شدنش مهم است و فراموش کردنش ...

 

هررنجی....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 15:41  توسط تنها  | 

 

ice

دوچرخه ات را به هر رودی که در نزدیکی ات است  بینداز!!!

 

 

   دلم  دیگربرای رکاب زدن یخ زده است....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:59  توسط تنها  | 

برای مامان جون مهربون ام دعا کنید! حالش خوب نیست.

ب.ن:چرا پست قبلی حذف شد؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:30  توسط تنها  | 

 

 
من female  ام
 
فقط یه اف و ای بیش تر دارم
 
 
اما همیشه دومی ام
 
 
همیشه آخری

 

من female  ام


!پس درد می کشم

 

درد یکی از خصوصیات فیزیولوژیکمه
 
من female  ام
 
محکوم به زیبایی
 
 
به پنهان بودن


من female  ام

 

همیشه سایه ام


توی سرزمینی

 

که مثلا مال منه

 

می جنگم هر ثانیه هر روز
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 14:2  توسط تنها  | 

 

  ...

 

  

mY handE............. NeVeR

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 19:15  توسط تنها  | 

 

   من سال‌های سال مُردم!

 

         تا اینكه یك دم زندگی كردم

 

                تو می‌توانی

 

              یك ذره

 

      یك مثقال

 

         مثل من بمیری؟!!

 

ب.ن: مثل هوا توی سرنگ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 13:18  توسط تنها  | 

 

به بازی تن در نمی دهم

 می دانم تاس ها تقلبی اند...

 

   می دانم این بازی نه برنده دارد نه بازنده!!!!

 

    تنها منم که آخر این بازی تمام می شوم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 22:32  توسط تنها  | 

 

 گذشته مثل یه زخم خشک شده اس...مثل یه مستند..

 

مهم نیست دقیقا چی میخوام بگم.. گذشته یه درده...

 

انگار که مسخ شده باشی..از دور خودت ببینی..

 

اونوقت با دهن باز دلت میگیری و میخندی

 


راست میگن گذشته ها گذشته...

شاید دوباره یه روزی،یه جایی پسرکوچولومو که بغل گرفتم بتونم احساسش کنم..

 

   میشه..میدونم...

گذشته مث یه کوه...یه کوه پر تجربه..یا درد..

 

 چه فرقی  میکنه.پر عادت..پر اهنگ..یا پر شعر. مث ریشه ی موهام موندنی.

 

.به همین چشم  ها قسم....

 

 


      

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 13:14  توسط تنها  |